فراموشم مکن....

برای خواب معصومانه عشق کمک کن بستری از گل بسازیم...

چکیده آرام بروی دشت بی یاری

"تقدیم به دوست عزیزم حسن دوست داشتنی و مهربان"

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بردل نهم و پابکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بدخو باشد؟
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی؟
یارشو با من بیمار چه می پرهیزی؟
چیست مانع، ز من زار چه می پرهیزی؟
بگشا لعل شکربار چه می پرهیزی؟
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی؟
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی؟
که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف نزن
درد من کشته شمشیر بلا میداند
سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند
عاشقی همچو منت نیست! خدا می داند
چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سرکوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هربار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز، اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟
چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم؟
می روم تا به سجود بت دیگر باشم!
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم!
خود بگو از تو کشم ناز و تغافل تا کی؟
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟
سبزه دامن نسرین تو را بنده شوم
ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم
گره بر ابروی پرچین تو را بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم
طرز مهجوری و آئین تو ر ا بنده شوم
الله الله ز که این قائله اندوخته ای؟
کیست استاد تو؟ اینها ز که آموخته ای؟!
این همه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سرکوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر!
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی ز نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من: این همه بی باک نمی باید بود
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پی آزردن من
جان من، سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن و راه ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست ...
"وحشی بافقی"
عشق چیست؟؟؟؟ فریبی که عاشق خورد
عشق چیست؟؟؟بازی نابرابری که بازنده اش
آدمیست..
بازنده اش منم که در تمام ایام میپنداشتم
خاطرم پر زخاطره ایست رویایی اما نبود که
خیالی بود و پوشالی...
من گمانم از عشق اینست.. اما کاش نباشد
اینسان...
برای گلی خودم ...
دوستت دارم عزیزم
من تو این راه خیلی تنهام
تو تنهام نذار...
چرا مادر مرا بیست ساله کردی؟
میان پادگان آواره کردی؟
به من گفتی که سربازیست آسان
نگفتی لیک عمر یک جوان است؟
نویسم نامه ای با برگ چایی
بالای برجک پست میدهم مادر کجایی؟
برای تمام محبتها و صبوری هایت...
دوستت دارم...
بی معرفت
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم...

آمده ام تا بگویم گر چه خسته ام اما هنوز هم هستم وبا تو میمانم برای تکمیل نام دوستی
وعاشق را به خاطره
زیرا عشق ماندنیست
وعاشق رفتنی
من هم رفتم چون نوبت به خدمت
سربازی من هم رسید خدانگهدار
عزیزم باید برم از این دیار
اینجا کسی منو نخواست تو هم منو
تنها بذار
خدانگهدار تا سلامی گرم...

تقدیم به دوستان بهتر از جانم که وفا را بر جفا نمی فروشند...
غريبه آشنا
تواز شهرغريب بي نشوني اومدي
توبا اسب سفيد مهربوني اومدي
توازدشت هاي دوروجاده هاي پرغبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
توازراه مي رسي ، پراز گرد وغبار
تمومه انتظار، مي آد همرات يهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم ، غبارراازتنت
غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
منو همرات ببر، به شهر قصه ها
بگير دست منو ، تو اون دستا
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آرادم
همه روزه روزه بودن همه شب نماز كردن
همه ساله از پي حج سفر حجاز كردن
به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن
زملاهي و مناهي همه احتراز كردن
شب جمعه ها نخفتن بخداي راز گفتن
طلب گشايش كار ز كارساز كردن
بخداقسم كه كس را ثمرآنقدر نبخشد
كه براي مستمندي دربسته باز كردن